خرید بک لینک
سی و چهار سالم شد.شب یلدا در کنار خانواده گذراندم. عروس برای تولدم کیک درست کرده بود و یک بادکنک که رویش یک دایناسور با مژه های بلند بود که گل سر صورتی داشت. دوستش داشتم. گفت هر چه گشتم این بیشترین شباهت را به تو داشته :)) خندیدم بهش و دوستش داشتم. آوردمش خانه خودم. مامانم و خواهرام بهم خندیدند که دارم یک بادکنک را این همه راه با خودم میکشانم ولی خب؛ دوستش دارم!بر خلاف همه سالهای پیش، هیچ حسی نداشتم از اینکه یک عدد به تعداد سالهای زندگی ام افزوده شد. به نونک گفتم و او اذعان داشت که چه خوووووب! بهش گفتم اتفاقن ازش میترسم! حس میکنم نکند دیگر انقد پیر شده ام که شمار سالها برایم مهم نیست؟! نکند یکهو فرو بپاشم!؟ نکند این به یک ورم نبودن و بی احساس بودن خودش یکجورهایی خطرناک و ترسناک است؟! نمیدانم. حالم کاملن خوب است. حس میکنم آنچه اهمیت دارد حال دلم است و نه تعداد روزهایی که من زنده بوده ام و زمین به دور خورشید چرخیده است! نمیدانم. شاید احتمالن اینها چیزهای منطقی است که فقط افزایش سن آن را به آدم میدهد.مثن نونک در بحران سی سالگیست. من خودم وقتی داشت سی سالم میشد وحشی بودم و همش گریه میکردم. حتا در اینجا هم نوشته ام که چقدر خراب بودم! و "ر" خیلی برای سرحال کردنم تلاش کرد بیچاره. خیلی اذیتش کردم! ولی حالا خوبم.میم برای تولدم برایم پیامکی فرستاد که در آن نوشته بود "." ؛ همین! فکر نمیکردم بهم پیامی بدهد. آخر به قول خودش آخرین برگ کتابش که برایم باز بود را پیشترها خرج کرده بود!حالم خوب است. زر بلخره پیام داد و یلدا و تولدم را تبریک گفت. بهش گفتم با بعضیا قهرم! و گفت بعضیا نداریم، اینجا همه گووزووو ان! دیگر چیزی نگفتم! حالا میخواهم پیام بدهم بهش. همش خوابش را میبینم. من از آن دسته آدمها

برچسب: نویسنده: بردیا حبیبی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1402 ساعت: 14:12

صفحه بندی